شفقناافغانستان – عبدالله اکبری یکی از شهروندان غرب کابل در چشم دید خود را از وضعیت رسیدگی به زخمیان حمله تروریستی مرگبار مکتب دخترانه سید الشهدا غرب کابل چنین روایت می کند:
تروریست ها ساعت های سه و چند دقیقه دانش آموزان دبیرستان سید الشهدا را به خاک و خون کشیدند. جنازه ها و زخمی ها را خود مردم در شفاخانه و خانه ها انتقال داده بودند. تا ساعت شش حتی یک نفر از حوزه یا دیگر نیروهای امنیتی و دولتی برای کمک به مردم که هیچ برای بررسی و سند سازی در محل وجود نداشت. ساعت شش و ده دقیقه هفت موتر از نیروهای امنیتی در ساحه رسیدند تا مثلا در تاریکی شب ساحه را بررسی کنند. به یکی از نیروهای امنیتی گفتیم سه ساعت از جنایت گذشته و شما حالا می رسید؟! در جواب گفت یک موتر بم همین لحظه در حوزه هفت منفجر شده و ما نمی گوییم دولت مقصر نیست، دولت مقصر است اما ما فقط وظیفه بررسی را داریم!
جوانان بین بیست تا بیست و پنج سال با خشم و نفرت دور خود می چرخیدند و در لابلا یکی دو موتر حامل شهدا با خانواده های شان گریان و نالان از میان جمعیت طرف خانه های شان رفتند.
با استاد امیری در شفاخانه عالمی آمدیم. دم دروازه خانواده ها دنبال گمشده های شان با چشمان لبریز از اشک و آه هجوم می آوردند اما به همه گفتند تمام شهدا و زخمی ها را در شفاخانه محمد علی جناح و استقلال فرستادیم. پاین تر که آمدیم شفاخانه وطن خلوت بود و آمدم در شفاخانه محمد علی جناح.
۳. به محض ورود در سالن انتظار هشت شهید پرپر خوابیده بودند. یکی را تازه برادرش شناخته بود و سر جنازه اش گریه می کرد. گروه گروه پدران و مادران غرق در اشک و فریاد می آمدند و شروع می کردند به باز کردن سر شهدا. یکی می گفت دخترم زهرا نام داشت، شهیدا نوشته دارد؟ دیگری می گفت صالحه نام داشت و دیگری نه این نیست زیر پیراهن دخترم سرخ بود. مادری که صورت دخترش را لای پوشانده بود از گوشواره اش شناخت. فریاد زد دو ماه پیش نامزد شده بود و حلقه نامزدی هم در دستش … با فغان و ناله می گفت صبر کنید پدرش در راه است … دو خانم دیگر نیز دنبال عزیزش بودند. یکی خواهر و دیگری مادر، وقتی سر آخرین شهید را باز کردند گفت: این نصف سرش نیست. کسی دیگر گفت نه او مرد است دختر شما نیست … تا من بودم شش شهید هنوز نا شناخته بر روی زمین مانده بود.
۴. سخن آخر اینکه دشمن دشمن است. در تاریخ نیز دشمن بوده است. مردم را به هر وسیله ممکن شهید می کند اما سوگمندانه در شفاخانه ها و اطراف شهدا، همچنان در محل فاجعه فقط جوانان بین بیست و نهایت سی سال می طپیدند حتی یک دولتی، وکیل، وزیر، رئیس، نمایندگان احزاب که هر کدام موقع رای گیری برای رای جان می کنند را ندیدم. به معنی واقعی کلمه برچی سرای بی کسی شده است. یک نفر از شفاخانه نبود که حد اقل در شناسایی شهدا همکاری کنند. جوانان داوطلب خود دستکش بدست در شناسایی شهدا با بازماندگان همکاری می کردند. یک عالم وکیل و معاون و ده ها مشاور و رهبر و رهبرچه به کدام روز بدرد مردم می خورند؟!.
در نتیجه جز مراجعه به اصل خود یاری و دفاع خودی راهی نیست. مردم خود باید تصمیم بگیرند و خود را از این سرای بی کسی برهانند.
