شفقناافغانستان- زیر بام این شهر
کسی نپرسید چرا؟
زنی سوخت
زنی سنگسار شد
زنی بدنام،
زنی مجرم و خانهاش زندان شد
زیر بام این شهر
کسی نپرسید چرا؟
مردی کشت
و زنی آهسته با جهل، سنگ و تیر تفنگ او
مرد!
زیر بام این شهر
کسی نپرسید چرا؟
با اینهمه انسان
نسل «انسانیت» رو به انقراض است
و عدالت این دنیا
پرنقص و اشکال است.
زیر بام این شهر
هیچکسی،
چیزی نپرسید …
شاید قضیه فرخنده برای خیلیها تمام شده باشد و این جنایت نیز مانند جنایات دیگر به فراموشی سپرده شود، ولی برای من و امثال من هربار که در مورد فرخنده فکر کنیم، این خشونت تازه به نظر میرسد. این قضیه زندهتر میشود، وقتی از مکانی بگذرم که فرخنده را در آنجا کشتهاند.
در این چند سالی که در کابل بودهام، از پیش شاه دوشمشیره زیاد گذشتهام. همیشه بیرونش برایم یک ساختمان زردرنگ قشنگ قدیمی بود. بر این زیبایی، کبوتران اطراف و گنبدهای کوچک آبیاش میافزودند. همینطور دریای کابل را نیز زیاد دیدهام و همیشه به جای آب، آشغال زیادتر بوده است. مردمی که در کوههای اطراف زندگی میکردند، در حال لباس و فرششستن بودهاند و نهایت استفاده را از آب کم دریا میبردند. آنها آتشیدر سماورها برای گرمکردن آب میافروختند. آن زمانها هنوز فرخندهای را آتش نزده بودند.
چند روز پیش باز گذرم به آنجا افتاد؛ اما اینبار گذشتن از جلوی شاه دوشمشیره متفاوت بود، دیگر ساختمان زردرنگ و گنبدهای آبیاش به نظرم زیبا نرسیدند، و کبوتران اطرافش نیز با جستوخیزهایشان نظرم را تغییر ندادند. دریا هم مثل همیشه خشک بود و چند رد نامنظم آب از میان آشغالها جریان داشت؛ اما با این تفاوت که در گوشهای از دریا جای سوختن فرخنده را به شکل مزاری نشانی کرده بودند. وقتی به آنجا نزدیک میشدم، دستهایم عرق کرده بودند و دلم میلرزید. همزمان، تمام عکسها و فیلمهایی را که در فضای مجازی دیده بودم، از پیش چشمم گذشتند، و از کاری که مذکرهای افغانی بازهم بر مونث افغانی روا داشتند، مثل همیشه وحشت کردم. وقتی به دروازه شاه دوشمشیره نگاه کردم، انگار فرخنده سیاهپوش آنجا بود و مذکرهای افغانی او را محاصره کرده بودند و جاسوس امریکا صدایش میزدند. وقتی به طرف دریا دیدم، فرخنده را با صورتی خونین زیر لگدها، چوبها و سنگهای مذکرهای افغانی دیدم. هنگامی که چشمم به خیابان افتاد، موتری را دیدم که از روی جسم بیجان فرخنده رد میشد. برای یک لحظه، آنجا را پر از مذکرهای افغانی دیدم که کشتن وحشیانه مؤنث افغانی را به تماشا نشسته بودند و وقت بیکاریشان را پر میکردند!
وقتی این صحنهها را در فیلمها و عکسها میدیدم، از خودم میپرسیدم که سرشت این مذکران افغانی از چیست و چه چیزی آنان را به چنین بیتفاوتیای وا میدارد؟ به بیتفاوتیای چنین غمانگیز و دهشتناک. در این مورد، مطلبها نوشتند و سخنها گفتند. از دینیبودن، دسیسهایبودن و … این اتفاق گفتند، اما توجه مساویانه به سکوت مذکران تماشاچی افغان نشده است. بزرگترین فرضیه دلیل این سکوت وحشتناک، ترس از این بوده که شاید آنها نیز به سرنوشت مشابهی چون فرخنده دچار شوند. اما در این میان، حساب «انسانیت» و «کرامت انسانی» چه میشود؟ انگار چنانچه گویند، خداوند از روح پاک خود در سرشت این مذکران افغانی اصلاً کار نگذاشته است.
شاید کسی سوال کند که چرا «مذکر» افغانی و نه «مرد» افغانی؟ باید خاطرنشان شد که «مرد» در افغانستان عموماً اسمی است برای مذکران متأهل، اما مذکران افغانیای که قتل فرخنده را به جای کمک و امداد تماشا میکردند، چنانچه در ویدیوها دیده میشود، متشکل از تمام ردههای سنیاند، و این یعنی مشمول کودک و نوجوان! این، بهشدت ترسناک است؛ چون این کودکان و نوجوانان قرار است که نسل آینده این سرزمین نگونبخت باشند. من به این فکر میکنم که آنها بعد از اینکه قتل فرخنده را تماشا کردند، به کجا رفتند و چه کردند؟ از همه مهمتر، به چه چیزی «فکر» کردند، فکر میکنند و فکر خواهند کرد؟ آیا به این میاندیشند که فرخندۀ دیگری بیافرینند و برای کشتن به فکر شیوههای وحشیانهتریاند یا اینکه از جنایت آن روز نفرت پیدا کردهاند و درس عبرت گرفتهاند و نمیخواهند حکم اعدام برایشان صادر شود؟ بهراستی تماشاچیان آن روز ننگین کجایند؟ آیا کشتن فرخنده به کابوسی برایشان تبدیل شده یا اینکه غیرت افغانی و نرینگی کاذبشان را صیقل داده است؟ وای اگر گزینۀ دوم درست باشد! از این فکر، وحشت و ترس تمام وجودم را فرا میگیرد.
از مؤنث افغانی زیاد نوشتهایم و گفتهایم؛ از سربریدنها، تجاوزها، بینیبریدنها، سوختنها، گردنزدنها، زندانیشدنها و تمام انواع خشونتهای ممکن که در حق مؤنث افغانی، از سوی مذکر افغانی روا داشته میشوند. از کدام مذکر افغانی باید گفت و شکوه کرد؟ از کودک خیابانآزار یا از پیرمرد عباپوشی که مساجد را به لجن کشیده است؟ بنابراین، وقت آن رسیده که از مذکر افغانی گفت و نوشت. در سخنهایی که در این باب گفته شده است، یک نکته این بود که قتل فرخنده یک بازتاب از جامعۀ کنونی است که ما در آن زندگی میکنیم؛ اما راهحلی پیشنهاد نشد که چگونه این جامعه را باید تغییر داد. گرچه راه دشوار، دراز و پرپیچ و خم خواهد بود، اما باید کاری کرد. باید یک برنامۀ فراگیر بزرگ راهاندازی کرد تا شاید اینگونه مذکران افغان از کودکی «انسان» تربیت شوند و وقتی در جامعه وارد میشوند، با خودشان هراس، وحشت و خشونت را به ارمغان نیاورند. در این برنامه فراگیر آموزشی و تربیتی، خانوادهها و مکاتب باید قدمهای اساسی و محکمی بردارند. به آنان باید یاد بدهند که هرزمان وارد اجتماعی میشوند، اولتر از همه انسان باشند، نه یک دیندار، نه یک مذکر، و نه یک افغانی! ما فارغ از همۀ تفاوتهای نژادی، جنسیتی، دینی، زبانی و … یک انسانیم؛ اما صد افسوس که مذکران افغانی با این واقعیت در قبال قتل فرخنده بهشدت بیگانه بودند. امید است که بیگانه نمانند!
مهشید مهجور-جامعه باز


