شفقناافغانستان– جزء بیست و هشتم از آیه ۱سوره مجادله آغاز و تا آیه ۱۲ سوره تحریم ادامه دارد. در این جز سوره مجادله ، حشر ، ممتحنه ، صف، جمعه، منافقون، تغابن ، طلاق و تحریم قرار دارد.
به گزارش خبرگزاری شفقناافغانستان نکاتی از جزء بیست و هشتم تفسیر المیزان بشرح زیر است:
سوره مجادله
بيان آيات
ايـن سـوره متعرض مطالب گوناگون از احكام و آداب و صفات است. قسمتى از آن مربوط بـه حكم ظهار است، قسمتى هم مربوط به نجوى و بيخ گوشى سخن گفتن است. قسمتى هم مربوط به آداب نشستن در مجلس. و قسمتى راجع به اوصاف كسانى است كه با خدا و رسـولش مـخـالفـت مـى كـنـنـد، و يا با دشمنان دين دوستى مى ورزند، و كسانى را كه از دوسـتـى بـا آنـان احـتـراز مـى كـنـنـد مـعـرفـى نـمـوده، بـه وعـده اى جميل در دنيا و آخرت دلخوش مى سازد.
انما النجوى من الشيطان ليحزن الذين امنوا و ليس بضارهم شيئا الا باذن اللّه…
مراد از (نجوى ) – به طورى كه از سياق استفاده مى شود – نجوايى است كه آن روز در بـيـن مـنـافـقين و بيماردلان جريان داشته، نجوايى كه از ناحيه شيطان بوده. به اين مـعـنـا كه شيطان عمل را در دلهايشان جلوه داده بود و تشويقشان كرده بود كه با يكديگر نـجـوى كـنـنـد تـا مـسـلمـانـان را انـدوهـگـيـن و پـريـشـان خـاطـر كـنـنـد، تـا خيال كنند مى خواهد بلايى بر سرشان بيايد.
خـداى سـبـحـان بـعـد از آنكه نجوى را با آن شرايط براى مؤمنين تجويز كرد، مؤمنين را دلگـرم و خـاطـر جـمع كرد كه اين توطئه ها نمى تواند به شما گزندى برساند، مگر بـه اذن خـدا، چـون زمـام امـور هـمـه بـه دسـت خـدا اسـت، پـس بـر خـدا تـؤ كـل كـنـيـد، و از ضـرر نـجواى منافقين اندوهگين نشويد كه خدا تصريح كرده به اين كه : (و مـن يـتـوكـل عـلى اللّه فـهـو حـسـبـه ) و وعـده داده كـه هـر كـس بـر او تـؤ كـل كـنـد خـدا بـرايـش كـافـى اسـت، و بـا ايـن وعـده وادارشـان مـى كـنـد بـر تـؤ كل و مى فرمايد: كه تؤ كل از لوازم ايمان مؤمن است، اگر به خدا ايمان دارند بايد بر او تـؤ كـل كنند كه او ايشان را كفايت خواهد كرد. اين بود معناى (و ليس بضارهم شيئا الا باذن الله و على اللّه فليتوكل المومنون ).
بيان يكى از آداب معاشرت خطاب به مؤمنين
يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا اذا قـيـل لكـم تـفـسـحـوا فـى ال مجالس فافسحوا يفسح اللّه لكم…
مـصدر (تفسح ) به معناى فراخى است. همچنين كلمه – فسح ). و كلمه (مجالس ) جمع (مجلس ) است كه به معناى مكان جلوس است. و منظور (از فراخى دادن در مجالس ) اين است كه آدمى خود را جمع و جور كند تا جاى آن ديگرى فراخ شود، و (فسحت دادن خدا به چنين كس ) به اين معنا است كه جاى او را در بهشت وسعت دهد.
ايـن آيـه شـريـفـه ادبـى از آداب مـعـاشـرت را بـيان مى كند، و از سياق آن برمى آيد كه قـبل ازدستور وقتى اصحاب در مجلس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) حاضر مى شدند، بـه صـورتـى مـى نـشـسـتـند كه جا براى سايرين نمى گذاشتند، و واردين جايى براى نـشـسـتن نمى يافتند كه آيه شريفه ايشان را ادب آموخت. البته اين دستور اختصاص به مـجـلس رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) ندارد، هر چند آيه شريفه در آن مورد نازل شده، ليكن دستور عمومى است.
و مـعـناى آيه اين است كه : اى كسانى ايمان آورده ايد وقتى به شما گفته مى شود جمع و جـور بـنـشـينيد و جا بدهيد تا ديگران هم بتوانند بنشينند، وسعت بدهيد تا خدا هم در بهشت به شما وسعت دهد.
(و اذا قـيل انشزوا فانشزوا) – اين جمله متضمن يك ادب ديگر است. كلمه (نشوز) – بـه طـورى كـه گفته اند – به معناى بلند شدن از سر چيزى و برگشتن از آن است، و نـشوز از مجلس به اين است آدمى از مجلس برخيزد تا ديگرى بنشيند، و بدين وسيله او را تواضع و احترام كرده باشد.
و مـعـنـاى جـمـله ايـن است كه : اگر به شما پيشنهاد مى شود كه از جاى خود برخيزيد تا ديگرى كه افضل و عالم تر و باتقواتر از شما است بنشيند، بپذيريد و جاى خود را به او بدهيد.
هرگـز دوسـتـى بـا دشـمـنـان خـدا و رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) با داشتن ايمان قابل جمع نيست
لا تـجـد قـومـا يـومـنـون بـاللّه و اليوم الاخر يوادون من حاد اللّه و رسوله و لو كانوا ابائهم و ابنائهم او اخوانهم او عشيرتهم…
در ايـن آيـه شـريفه يافتن قومى با چنين صفتى را نفى نموده، مى فرمايد: چنين مؤمنينى نـخـواهـى يـافـت. وكـنـايه است از اينكه ايمان راستين به خدا و روز جزا با چنين صفاتى نـمـى سـازد آن كـس كه واقعا به خدا و رسول و روز جزا ايمان دارد، ممكن نيست با دشمنان خـدا دوسـتـى كـنـد، هـر چـنـد كه همه قسم سبب و انگيزه دوستى در آنان وجود داشته باشد، مثل اين كه پدرش يا پسرش يا برادرش باشد، و يا قرابتى ديگر داشته باشد، براى اين كه اين چنين دوستى با ايمان به خدا منافات دارد.
پـس روشـن گـرديـد كـه جمله (و لو كانوا ابائهم…) مطلق اسباب مودت اشاره دارد. و اگر تنها مودت ناشى از قرابت را ذكر كرد، به خاطر آن است كه مودت خويشاوندى قوى تـريـن مـحـبـت، و هـم بـا ثـبـات تـريـن آن اسـت و زوالش از دل به آسانى صورت نمى گيرد.
(اولئك كـتـب فـى قلوبهم الايمان ) – كلمه (اولئك ) اشاره به مردمى است كه به خـاطـر ايـمـانـى كـه بـه خـدا و روز جـزا دارنـد بـا دشـمنان خدا هر چند پدر و يا پسر يا بـرادرشـان بـاشـد دوسـتـى نـمـى كـنـنـد. و (كـتـابـت ) بـه مـعـنـاى اثـبـات غـيـر قابل زوال است. و ضمير در (كتب ) به خداى تعالى برمى گردد. و اين آيه تصريح و نص در اين است كه چنين كسانى مؤمنين حقيقى هستند.
سوره حشر
بيان آيات
اين سوره به داستان يهوديان بنى النضير اشاره دارد كه بخاطر نقض پيمانى كه بام سـلمين بسته بودند محكوم به جلاى وطن شدند. و نيز به اين قسمت از داستان اشاره دا رد كـه سبب نقض عهدشان اين بود كه منافقان به ايشان وعده دادند كه اگر نقض عهد كنيد ما شـمـا را يـارى مـى كنيم، ولى همين كه ايشان نقض عهد كردند، منافقين به وعدهاى كه داده بودند وفا ننمودند. و در ضمن اين اشارات مطالبى ديگر نيز در اين سو ره آمده، و از آن جمله مسأله حكم غنيمت بنى النضير است.
و از آيـات برجسته اين سوره هفت آيه آخر آن است كه خداى سبحان در آنها بندگان خود را دسـتـور مـى دهـد بـه اين كه از طريق مراقبت نفس و محاسبه آن آماده ديدارش شوند، و عظمت كـلام و جـلالت قـدر خـود را در قـالب بـيـان عـظـمت ذات مقدسش، و اسماى حسنى و صفات عـليـايـش، بـيـان مـى فـرمـايـد. و ايـن سـوره بـه شـهـادت سـيـاقـش در مـديـنـه نازل شده.
دروغگوئى و پيـمان شكنى منافقين در وعده ها و قرارها كه با برداران كافرشان مىگذارند
الم تـر الى الذيـن نـافـقـوا يـقـولون لاخـوانـهـم الذيـن كـفـروا مـن اهل الكتاب…
كـلمـه (اخوان ) جمع (اخوه ) است، و كلمه (اخوة ) جمع (اخ – برادر) است. و كـلمـه (اخـوة ) – بـه ضـم هـمـزه و ضـم خـاء – بـه مـعـنـاى مـشـترك بودن دو نفر در انـتسابشان به يك پدر است. اين معناى اصلى اخوت است، ولى بعدها در معنايش توسعه داده، در افـراد مـشـتـرك در يـك عـقـيـده، و يـا مـشـتـرك در صـداقـت و امثال آن نيز استعمال شده، البته كلمه (اخوة ) بيشتر در همان معناى اصلى به كار مى رود. و بـه طـورى كـه گـفـتـه انـد: بـيـشـتـر مـورد اسـتـعـمـال اخـوان اشـتـراك در اعـتقاد و امـثـال آن اسـت. اسـتـفـهـامـى كـه در ابـتـداى آيه آمده استفهام تعجبى است. و منظور از جمله (الذين نافقوا) عـبـداللّه بـن ابـى و يـاران او اسـت. و مـراد از بـرادران ايـشـان از اهـل كـتـاب بـه طـورى كـه سـيـاق شهادت مى دهد همان يهوديان بنى النضير است، براى ايـنكه مفاد آيات اين است اين كفار از اهل كتاب كه برادران منافقين بوده اند مردمى بوده اند كـه امـرشـان دائر شـده بـيـن مـانـدن و جنگيدن بعد از جنگيدن قومى ديگر، و يا ترك وطن كـردن و رفـتـن. و چـنـين مردمى جز همان مردم بنى النضير نمى توانند باشند، چون تنها آنها بودند كه بعد از بنى قينقاع چنين سرنوشتى پيدا كردند.
(لئن اخرجتم لنخرجن معكم و لا نطيع فيكم احدا ابدا و ان قوتلتم لننصرنكم ) – اين آيـه حـكايت كلام منافقين است، و حرف لام در جمله (لئن اخرجتم ) لام قسم است. و معنايش است كه : ما سوگند مى خوريم كه هرگاه مسلمانان شما را از ديارتان بيرون كنند ما نيز از ديـار خـود بـيـرون شـده، همه جا با شما مى آييم، نه از شما جدا شويم، و نه در جدا شـدن از شـمـا سـخـن كـسى را گوش دهيم. و اگر مسلمانان به جنگ شما آيند به ياريتان آييم.
(و اللّه يشهد انهم لكاذبون ) – در اين جمله آشكار و صريح مى فرمايد: منافقين به اين وعده خود وفا نخواهند كرد.
نهى از دوستـى بـا كـفـار بـه مـعناى نهى از عدالت و خوش رفتارى با كفار غير حربى نيست
لا يـنهيكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم…
در ايـن آيـه شـريـفـه و آيـه بـعـدش نـهـى وارد در اول سـوره را تـوضـيـح مـى دهـد. و مـراد از آن كـفـارى كـه بـا مؤمنـيـن بـر سـر ديـن قـتـال نـكـردنـد و مؤمنين را از ديارشان بيرون نساختند، كفار نقاط ديگر و غير مكّه است، مـشـركـيـنـى اسـت كـه بـا مـسـلمـانـان مـعـاهـده داشـتـنـد. و كـلمـه (بـر) كـه مـصـدر فـعـل (تـبـروهـم ) اسـت، بـه مـعـنـاى احـسـان اسـت . و كـلمـه (اقـسـاط) كـه مـصـدر فـعـل (تـقـسـطـوا) اسـت، بـه مـعـنـاى مـعـامـله بـه عـدل اسـت. و جـمـله (ان تبروهم ) بـدل اسـت از كـلمـه (الذيـن…). و جـمـله (ان اللّه يـحـب المـقـسـطـيـن ) تعليل است براى جمله (لا ينهيكم…).
و معناى آيه اين است كه : خدا با اين فرمانش كه فرمود: (دشمن مرا و دشمن خود را دوست نـگـيـريـد) نـخـواسـتـه اسـت شـمـا را از احـسـان و مـعـامـله بـه عـدل بـا آنـهايى كه با شما در دين قتال نكردند، و از ديارتان اخراج نكردند، نهى كرده بـاشـد، بـراى ايـنـكـه احـسـان بـه چنين كفارى خود عدالتى است از شما، و خداوند عدالت كاران را دوست مى دارد.
بـعـضـى از مفسرين گفته اند: اين آيه شريفه با آيه (فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم ) نـسـخ شـده. ليـكن اين نظريه درست نيست، براى اينكه آيه مورد بحث با اينكه مطلق اسـت، شـامـل غـيـر اهـل ذمـه و اهـل مـعـاهـده نـمـى شـود، و كـفارى كه با اسلام سر جنگ دارند مـشـمـول ايـن آيـه نيستند، تا آيه سوره توبه ناسخ آن باشد، چون آيه مذكور تنها به كفار حربى و مشركين نظر دارد، با اين حال چطور مى تواند ناسخ آيه مورد بحث باشد، باهيچ مزاحمتى بين آن دو نيست.
سوره ممتحنه
بيان آيات
ايـن سوره متعرض مسأله دوستى مؤمنين با كفار است، و از آن به سختى نهى مى كند، هم در ابـتـداى سـوره مـتـعـرض آنـسـت، و هـم در آخـرش، و در خلال آياتش متعرض احكامى درباره زنان مهاجر و بيعت زنان شده، و مدنى بودن اين سوره روشن است.
يـاد آورى شـقـاوت و هـلاكـت ابـدى يـهـود (مـغـضـوب عـليهم) و نهى از دوستى با آنان
يا ايها الذين امنوا لا تتولوا قوما غضب اللّه عليهم…
مـراد از ايـن (قـوم ) يهود است كه در قرآن مجيد مكرر به عنوان (مغضوب عليهم ) از ايشان ياد شده، از آن جمله درباره آنان فرموده : (و باءوا بغضب من اللّه ) شاهد اينكه منظور يهود است ذيل آيه كه از ظاهر آن برمى آيد كه غير از كفار سابق الذكر است.
(قد يئسوا من الاخره كما يئس الكفار من اصحاب القبور) – مراد از آخرت، ثواب آخرت اسـت، و مـراد از كـفار در اين جمله همان طور كه گفتيم كفار در آيه قبلى است كه منكر خدا و قـيـامت بودند مى فرمايد: يهوديان مغضوب عليهم مانند كفار مشرك بت پرست منكر معادند. بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـته اند: مراد از اين كفار فقط مشركين مكه اند، چون الف و لام در (الكـفـار) الف و لام عهد است، و حرف من در جمله (من اصحاب القبور) براى ابتداى غـايـت است. خداى تعالى مى خواهد در اين آيه شقاوت دائمى و هلاكت ابدى يهود را به ياد مؤمنـيـن بـيـاورد تـا از دوسـتـى بـا آنـان و نـشـست و برخاست با ايشان پرهيز كنند، مى فـرمـايـد: يـهـوديـان از ثـواب آخرت مايوسند، همان طور كه منكرين قيامت از مردگان خود مـايـوسـند، يعنى براى آنها وجود و حياتى قائل نيستند، چون مرگ را هيچ و پوچ شدن مى دانند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از كفار، معناى معروف آن نيست، بلكه منظور همه مردگان اسـت كه در قبر نهفته شده اند، چون كلمه (كفر) به معناى ستر و نهفتن است. در نتيجه به قول اين مفسرين معنا چنين مى شود: همانطور كه نهفته شدگان در قبر مايوسند.
بـعـضـى ديـگر گفته اند: مراد از كفار همان كفار اصطلاحى است، و كلمه (من ) بيانيه اسـت، و مـعـنـاى جـمـله ايـن اسـت كـه : يهوديان از ثواب آخرت مايوسند، همانطور كه كفار مدفون در قبور از ميان همه اهل قبور مايوس از آنند، چون در آيه اى ديگر فرموده : (ان الذين كفروا و ماتوا و هم كفار اولئك عليهم لعنه اللّه ).
سوره صف
بيان آيات
اشاره به مطالب اين سوره مباركه
اين سوره، مؤمنين را ترغيب و تحريك مى كند بر اينكه در راه خدا جهاد نموده، با دشمنان دين او كارزار نمايند. و خبر مى دهد كه اين دين نورى است درخشان از جانب خداى سبحان كه كفار اهل كتاب مى خواهند آن را با دهان خود خاموش كنند، ولى خدا نور آن را تمام مى كند، هر چـنـد كـه كافران كراهت داشته باشند، و دين خود را بر تمامى اديان غلبه مى دهد هر چند كـه مـشـركين نخواهند. و اين پيغمبرى كه به وى ايمان آورده اند فرستاده اى است از طرف خـداى سـبـحـان، او را فرستاده تا هدايت باشد، و دين حق را به شما برساند، و اين همان اسـت كـه عـيـسـى بـن مـريـم (عـليـهـمـاالسـلم) بـنـى اسرائيل را به آمدنش بشارت داد.
پـس بـر مؤمنـيـن اسـت كـه كـمـر هـمـت بـر اطـاعـتـش بـبـنـدنـد، و آنـچـه امـر مـى كـنـد امـتـثـال كـنـنـد، و در راه خـدا جـهـاد نـمـوده، خدا را در دينش يارى كنند، تا خداى تعالى به سـعادت آخرتشان رسانيده، ياريشان كند، و در دنيا فتح و پيروزى نصيبشان كند، و بر دشمنانشان غالب و مسلط نمايد.
و نـيـز بـر مؤمنـيـن اسـت كـه هـرگـز آنـچـه را كـه خـود عـمل نمى كنند به ديگران نگويند، و در آنچه وعده مى دهند تخلف ننمايند، كه اين گونه اعمال ايشان را مستوجب خشمى از خدا نموده، رسول را آزار مى دهد. و خطر را هم دارد كه خدا دلهايشان را منحرف سازد، همان طور كه با قوم موسى (عليه السلام) چنين كرد، چون با ايـنـكـه مـى دانـستند آن جناب رسول خدا به سوى ايشان است، مع ذلك آزارش دادند. و خدا مردم ستمكار را هدايت نمى كند.
اين سوره به شهادت زمينه آياتش در مدينه نازل شده است.
مقصود از خطاب توبيخى : (چرا مى گوييد آنچه را كـه عمل نمى كنيد) با توجه به سياق و زمينه كلام
يا ايها الذين امنوا لم تقولون ما لا تفعلون
كلمه (لم ) مخفف كلمه (لما) است، و حرف (ما) در آن استفهامى است، و حرف (لام ) بـراى تـعـليل است. و گفتار آيه در زمينه توبيخ است، مى خواهد مؤمنين را به خاطر ايـنكه بدانچه مى گويند عمل نمى كنند توبيخ كند. و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند (مراد از جمله (اى كسانى كه ايمان آورده ايد) منافقين هستند و آيه شريفه اين طائفه را سـرزنـش مى كند، نه مؤمنين را، زيرا مؤمنين از نظر قرآن محترمند) درست نيست، و نبايد بـه آن گوش فرا داد، براى اينكه قرآن پر است از آياتى كه مؤمنين را توبيخ و عتاب مـى كـنـد، مـخـصـوصـا آيـاتـى كـه دربـاره جـنـگـهـا و مـتـعـلقـات آن نـازل شـده، از قـبـيل آيات راجع به جنگ احد، احزاب، حنين، صلح حديبيه و جنگ تبوك، و مسأله انـفـاق در راه خـدا و امـثـال آن. و مؤمنـين صالح اگر صالح شدند و جلالت قدر يـافـتـنـد، بـه خاطر همين توبيخ ها بوده كه خداى تعالى از آنان نمود، و به وسيله به تدريج تربيتشان كرد، و گرنه صلاح نفسانى و جلالت قدر را از پيش خود در نيافتند.
و مورد توبيخ در آيه مورد بحث هر چند بر حسب ظاهر لفظ آيه مطلق است، و در خصوص تـخـلف كـردار از گـفتار و خلف وعده، و نقض عهد است، و درست هم هست، چون وقتى ظاهر انسان موافق باطنش نشد، همه اين اعمال از او سر مى زند،
و ليـكـن سـيـاق و زمـيـنه آيات مورد بحث كه آيه (ان اللّه يحب الذين يقاتلون فى سبيله صـفـا) در آن قـرار گـرفـتـه، و آيـه (يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا هـل ادلكـم على تجاره ) در آيات بعد از آن واقع شده، و همچنين آياتى نظير اينها كه در آن اسـت مـى فـهـمـانـد كـه گـويـا بـعـضـى از مـومـنـيـن قـبـل از جنگ وعده پايدارى داده بودند كه به هيچ وجه پشت به جنگ نكنند، و پا به فرار نـگذارند و يا از بيرون شدن براى جنگ تثاقل نورزند، و يا از انفاق در تهيه ابزار جنگ بـراى خـود و ديـگـران مـضـايـقـه نـنـمـايـنـد، ولى در مـوقـع عمل خلف وعده كرده اند.
كبر مقتا عند اللّه ان تقولوا ما لا تفعلون
كـلمـه (مـقـت ) بـه مـعـنـاى خـشـم شـديـد اسـت. آيـه مـى خـواهـد مـضـمـون آيـه قـبـلى را تعليل كند، و بفرمايد: خداى تعالى از همه اعمال انسان بيش از همه از اين عملش سخت به خـشـم مـى آيد كه چيزى را بگويد كه بدان عمل نمى كند، چون اين خود از نشانه هاى نفاق اسـت. البـتـه بـايـد تـوجـه داشـت ايـن كـه انـسـان چـيـزى را بـگـويـد كـه بـدان عـمـل نـمـى كـنـد، غير از آن است كه عمل نكند به آنچه كه گفته است، (گاهى مى شود كه انسان موفق نمى شود بدانچه قبلا گفته عمل كند، و يا رسما خلف وعده مى كند، و گاه مى شـود كـه از اول كـه وعـده مـى دهـد، بـناى عمل نكردن به آن را دارد، قسم دوم نفاق است نه اولى ) چـون قـسـم اول نـاشـى از ضـعـف اراده و سـسـتـى هـمـت اسـت كـه البته خود يكى از رذائل اخلاقى، و منافى با سعادت نفس انسانى است، چون خداى تعالى سعادت نفس بشر را بـر ايـن اسـاس تـاءمـيـن نـمـوده كـه بـه اخـتـيـار خـود اعـمـال خـير كند و حسناتى كسب نمايد، و كليد كسب اين حسنات داشتن عزم راسخ و همت بلند اسـت، و اگـر ديـديـم كـسـى وعـده مـى دهـد ولى در مـقـام عمل سست مى شود، و خلف وعده مى كند، مى فهميم كه مردى سست عنصر و ضعيف الاراده است، و از چنين انسانى اميد خير و سعادت نمى رود.
و مـن اظـلم مـمن افترى على اللّه الكذب و هو يدعى الى الاسلام…
استفهام در اين آيه شريفه انكارى است، مى خواهد سخن كفار را كه مى گفتند (هذا سحر مبين ) رد كند، چون مـعناى آن اين بود كه محمد رسول نيست، و دينى كه به عنوان دين خدا تبليغ مى كند، دين خداى تعالى نيست.
و مراد از (سلم) آن دينى است كه رسول اسلام بشر را به سويش دعوت مى فرمود، چـون اسـاس اين دين تسليم شدن در برابر فرامينى است كه او مى خواهد و امر مى كند از قبيل عقايد و اعمال. و بدون ترديد مقتضاى ربوبيت و الوهيت خداى تعالى هم همين است كه بـنـدگـانـش در بـرابـر فـرامـيـنـش تسليم مطلق باشند، پس در نتيجه دينى كه اساسش تـسـليـم اسـت، بـدون شك دين حق است كه عقل بر هر انسانى تدين بدان را واجب مى داند، پس گفتن اينكه اين دين سحرى است آشكار، گفتارى است باطل، و افترائى است بر خدا.
و از هـمـيـنـجـا روشن مى شود كه جمله (و هو يدعى الى السلم) در حقيقت استدلالى است بـر بـطـلان سـخـن كـفـار، و ايـنـكـه سـخـن مـزبـور افـتـرائى اسـت بـر خـداى عزوجل.
وجه اينكه رد كننده دعوت به اسلام (ظالمترين) است
و افـتـراء هـم ظـلمـى است كه عقل در ظلم بودن آن هيچ ترديدى ندارد، و شرع هم از آن نهى كرده است، و معلوم است كه ظلم در مورد اشخاصى كه به ايشان ظلم مى شود از نظر اهميت مـخـتـلف مـى شـود، يك ظلم را اگر نسبت به يك فرد معمولى تصور كنيم، زشتى اش به مـقـدار آن نـيست كه همان ظلم درباره خداى تعالى واقع شده باشد، بنابر اين ظالم تر از كسى كه بر خدا افتراء ببندد وجود ندارد.
و مـعـناى آيه اين است كه : هيچ شخصى ظالم تر از آن كس كه بر خدا دروغ مى بندد آنگاه كه دعوت مى شود به اينكه دين اسلام را بپذيرد و در پاسخ دين اسلام را از خدا نفى مى كـند، نيست، با اينكه دين اسلام جز اين كه بندگان تسليم خدا شوند چيزى نمى گويد، و حـتى چنين دينى بدون شك دين خدا است، و خداستمكاران را و هيچ ستمكار ديگرى را هدايت نمى كند.
سوره جمعه
بيان آيات
اين سوره به بيانى كاملا انگيزنده، مسلمين را وادار مى كند كه نسبت به نماز جمعه اهتمام بـورزنـد، و آنـچـه در به پاداش تنش لازم است فراهم سازند، چون نماز جمعه از شعائر بـزرگ خـدا اسـت كـه تـعـظـيـم و اهـتـمام به امر آن، هم دنياى مردم را اصلاح مى كند، و هم آخرتشان را، و خداى تعالى بيان اين مطلب را با تسبيح و ثناى بر خود آغاز كرد كه در مـيـان قـومـى امـى رسـولى از خـود آنـان مبعوث كرد تا آيات او را بر آنان بخواند، و با اعمال صالح و اخلاق پاك تزكيه شأن كند، و كتاب و حكمتشان بياموزد و به همين منظور كـتـاب خـدا و مـعـارف ديـنـش را بـه بهترين وجهى بر آنان و افرادى كه به آنان ملحق مى شوند، و نسل هاى بعد از آنان تحميل كرد و زنـهـارشـان داد از ايـن كـه مـثـل يـهـود نـبـاشـنـد كـه خـداى تـعـالى تـورات را بر آنان تـحـمـيـل كـرد، ولى آنـان آن را حـمـل نـكـردنـد، و بـه مـعارف آن معتقد نشدند، و به احكامش عمل نكردند، در نتيجه مانند الاغى شدند كه بارش كتاب باشد.
و در آخر به عنوان نتيجه دستور مى دهد كه وقتى بانك نماز جمعه بلند مى شود بازار و دادوسـتد را رها نموده، به سوى ذكر خدا بشتابند. و نيز افرادى را كه خلاف اين دستور عـمـل مـى كـنـنـد، و رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) را در حـالى كـه مـشـغـول خـطـبـه نـمـاز است رها نموده، به سوى دادوستد مى روند، سرزنش مى كند، و اين رفـتـار را نـشانه آن مى داند كه اين گونه افراد معارف كتاب خدا و احكامش را نپذيرفته اند. اين سوره در مدينه نازل شده است.
اشاره به عدم مـنـافـات بـيـن امـى بودن پيامبر (ص) و مبعوث شدنش در اميين، با جهانى بودن دعوت آن جناب
مـمـكـن اسـت از آيـه شـريـفـه ايـن مـعـنـا بـه ذهـن كـسـى خـطـور كـنـد، كـه مـبـعـوث شـدن رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) در بـيـن مـردم امى، و امى بودن خود آن جناب منافات دارد با اينكه آن جناب مبعوث بر آنان و بر عموم بشر باشد، لذا براى دفع اين توهم مى گوييم : خير، هيچ منافاتى ندارد، كه آن جناب در بين امى ها مبعوث شده باشد، و آيـات خـدا را بـه آنـان تـعـليـم داده، تـزكـيـه شـان كند، و كتاب و حكمتشان بياموزد، و كـتـابـش هـم به لغت آنان باشد، و در عين حال مبعوث به همه جهانيان باشد، براى اينكه هـمـه آنـچـه كـه گـفـتـه شـد مـربـوط بـه مـرحـله اول دعـوت اسـت، و بـه هـمـيـن در هـمـان اوائل دعوت متعرض ساير ملل و ساير اقطار عالم نشد، همين كه دعوتش مستقر گرديد، و تا حدى حكومت اسلامى پايدار شد، آن وقت شروع كرد به دعوت يهود و نصارى و مجوس، و نامه نگارى به سران كشورهاى آن روز.
هـمـچـنان كه مى بينيم در دعاى ابراهيم (و اسماعيل ) هم (كه بعثت خاتم الانبياء استجابت آن دعـا اسـت ) بـنـابـه حـكايت قرآن آمده : (ربنا و اجعلنا مسلمين لك و من ذريتنا امهم سلمه… ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم اياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمة ) و دعاى آن جناب شامل همه آل اسـمـاعـيـل مـى شـود، چـه عـرب مـضـر بـاشـنـد، و چـه نـبـاشـنـد، چـه اهـل مـكـّه باشند، و چه نباشند، علاوه بر اينكه منافات ندارد كه آن جناب مبعوث به سوى آل اسماعيل و غير ايشان باشد.
(يـتـلوا عليهم آياته ) – يعنى آيات كتاب خدا را بر آنان بخواند باامى است، و اين جمله صفت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است .
مراد از تزكيه و تعليم كتاب و حكمت
(و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ) – كلمه (تزكيه ) كه مصدر (يزكيهم ) اسـت، مـصـدر بـاب تـفعيل است، و مصدر ثلاثى مجرد آن (زكات ) است، كه به معناى نـمـو صـالح اسـت، نـمـوى كه ملازم خير و بركت باشد، پس تزكيه آن جناب مردم را به مـعـنـاى آن اسـت كـه ايـشـان را بـه نـمـوى صـالح رشـد دهـد، اخـلاق فـاضـله و اعـمـال صـالحـه را عـادتـشـان كـنـد، در نـتـيـجـه در انـسـانـيـت خـود بـه كـمـال بـرسـنـد، و حـالشـان در دنـيـا و آخـرت اسـتقامت يابد، سعيد زندگى كنند، و سعيد بميرند.
و مـنـظـور از (تـعـليـم كـتـاب ) بـيـان الفـاظ و تـفـسـيـر مـعـانـى مـشـكـل، و مشتبه آنست. در مقابلش (تعليم حكمت ) است كه عبارتست از معارف حقيقتى كه قرآن متضمن آنست، و اگر از قرآن يكبار تعبير به آيات كرده، و فرموده : (يتلوا عليهم اياته ) و بار ديگر تعبير به كتاب نموده و فرموده و (يعلمهم الكتاب ) براى اين بوده كه – به گفته بعضى – بفهماند براى هر يك از اين دو عنوان نعمتى است كه خدا به سبب آن بر بشر منت نهاده.
و وجه مقدم آوردن تزكيه در جمله : (و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة)
در آيه شريفه مسأله تزكيه را قبل از تعليم كتاب و حكمت ذكر كرده، و در دعاى ابراهيم كـه چـنـد سطر قبل نقل شد تعليم كتاب و حكمت را جلوتر از تزكيه ذكر كرد، و اين بدان جـهـت بـوده كـه آيـه مـورد بـحـث در مـقـام تـوصـيـف تـربـيـت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است مؤمنين امت را، و در مقام تربيت، تزكيه مقدم بـر تـعـليـم عـلوم حـقه و معارف حقيقيه است. و اما در دعاى ابراهيم مقام، مقام تربيت نبود، تـنـهـا دعـا و درخـواسـت بود، از خدا مى خواست كه اين زكات و علم به كتاب و حكمت را به ذريـه اش بـدهـد، و مـعـلوم اسـت كـه در عـالم تـحـقـق و خـارج، اول عـلم پـيـدا مـى شـود، بـعـد تـزكـيـه، چـون تـزكـيـه از نـاحـيـه عـمـل و اخـلاق تـحـقـق مـى يـابـد، پـس اول بـايـد بـه اعـمـال صـالح و اخـلاق فـاضـله عـالم شـد، و بـعـد بـه آنـهـا عمل كرد تا به تدريج زكات (پاكى دل ) هم به دست آيد.
(و ان كـانـوا من قبل لفى ضلال مبين ) – كلمه (ان ) در اين جمله مخفف (ان ) است. ايـن جـمـله مـى خـواهـد بـفرمايد امت امى قبل از بعثت پيامبر در ضلالتى آشكار بودند. پس معلوم شد كه آيه مورد بحث مشتمل است بر تسبيح، و سپس حمد و سياقى كه دارد سياق منت نهادن است كه توضيحش خواهد آمد.
مـثـل الذيـن حـمـلوا التـوريـه ثـم لم يـحـمـلوهـا كـمـثـل الحـمـار يحمل اسفارا…
راغب مى گويد: كلمه (سفر) – به فتح سين و سكون فاء – به معناى پرده بردارى است كه البته در خصوص اعيان استعمال مى شود، مانند سفر عمامه برداشتن عمامه از سر، و (سـفـر خـمـار) يعنى برداشتن نقاب از صورت – تا آنجا كه مى گويد: و سفر – بـه كـسـر سين و سكون فاء – به معناى كتابى است كه از حقائق پرده برمى دارد، و در قرآن آمده :
(كمثل الحمار يحمل اسفارا).
و مـنـظـور از ايـنـكـه فـرمـود: (مـثـل آنـهـايـى كـه تـورات بـر آنـان تـحـمـيـل شـد) بـه شـهـادت سـيـاق ايـن است كه تورات به آنان تعليم داده شد. و مراد ازفـرمـود (ولى آن را حـمـل نـكـردنـد) ايـن اسـت كـه بـه آن عـمـل نـكـردنـد، ذيـل آيـه هـم كـه مـى فـرمـايـد (بـئس مـثـل القـوم الذيـن كـذبـوا بـايـات الله ) مـؤ يـد و شـاهـد بـر ايـن معنا است. و منظور از (كـسـانـى كـه تـورات تـحـمـيـلشـان شـد ولى آن را حـمـل نـكـردند) يهوديانى است كه خدا تورات را بر پيامبر آنان موسى (عليه السلام) نـازل كـرد و او معارف و شرايع آن را تعليمشان داد، ولى رهايش كردند، و به دستورات آن عـمـل نـنـمـودنـد، لذا خداى تعالى برايشان مثلى زد، و آنها را به الاغى تشبيه كرد كه كتابهايى بر آن بار شده، و خود آن حيوان هيچ آگاهى از معارف و حقائق آن كتابها ندارد، و در نتيجه از حمل آن كتابها چيزى به جز خستگى برايش نمى ماند.
وجه ارتباط تشبـيه يهود به حمار حامل اسفار با آيه مربوط به بعثت پيامبر اسلام (ص)
وجـه اتـصـال ايـن آيـه بـه آيـه قـبـلش اين است كه بعد از آنكه خداى تعالى سخن را با مسأله بعث پيامبرى امى آغاز كرد، و بر مسلمانان منت نهاد كه از ميان همه اقوام امى پيامبر را در بـيـن آنـان مـبـعوث كرد، تا كتاب را بر آنان بخواند، و تزكيه شان كند، و كتاب و حكمتشان بياموزد و در نتيجه از ظلمتهاى گمراهى به سوى نور هدايت بيرونشان نموده، از حـضـيـض جهل به اوج علم و حكمتشان برساند، و در آخر سوره هم به طور عتاب و توبيخ بـه رفـتـار آنـان اشـاره مـى كـنـد، كـه بـه جـاى شـكـرگـزارى در مـقـابـل ايـن مـنـت چـگـونـه بـه سـوى و تـجـارت شـتـافـتـنـد، و پـيـامـبـر را در حال خطبه جمعه تنها گذاشتند، با اينكه نماز جمعه از بزرگترين مناسك دينى است.
در بـيـن آن آغاز و اين انجام سوره مثل مذكور را براى يهوديان آورد كه تورات تحميلشان شـد، ولى آن حـمل نكردند، و چون خرانى شدند كه بار كتاب بر دوش دارند، و هيچ بهره اى از مـعـارف و حـكـمـتـهـاى آن نـدارنـد. پس مسلمانان بايد به امر دين اهتمام بورزند و در حركات و سكنات خود مراقب خدا باشند، و رسول او را بزرگ بدانند، احترام كنند، و آنچه بـرايـشان آورده ناچيز نگيرند، و بترسند از اينكه خشم خدا آنان را بگيرد، همان طور كه يـهـود را گـرفت، و آنان را جاهلانى ستمگر خواند، و به خرانى كه بار كتاب به دوش دارند تشبيهشان كرد.
در تفسير روح المعانى وجه ارتباط آيه مورد بحث به آيه قبلش را چنين بيان داشته : آيه مـورد بـحـث مـتـضـمـن اشـاره بـه هـمـان مـطـلبـى اسـت كـه آيـات قبل بيان مى كرد و خلاصه اشاره مى كند به اينكه اين رسول مبعوث را خداى تعالى بر طبق همان صفاتى مـبـعـوث كـرد كـه در تـورات و بـه زبـان انـبـيـاى بـنـى اسـرائيـل بـشارتش را داده بود، پس گويا فرموده : (هو الذى بعث…)، آن خدايى است كـه پـيامبر مبشر در تورات را به همان نشانى ها مبعوث كرد كه يكى از آن نشانى ها امى بـودن، و يـكـى ديـگـر مـبـعـوث شـدن در قـومـى امـى اسـت، و مـثـل يهوديانى كه آن بشارتها را ديده بودند، و اين پيامبر را هم ديدند و يقين كردند كه اين همان است و باز ايمان نياوردند، مثل حمار است.
ولى خـوانـنـده عـزيـز توجه دارد كه اين قول اولا تحكم است و ثانيا در سياق آيه دليلى بر صحت آن نيست.
بـيـان آيـات مـربـوط بـه نـمـاز جـمـعـه، امـر بـه شـتـاب بـدان و رهـا كردن هر كارى بازدارنده از آن
يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا اذا نـودى للصـلوة مـن يـوم الجمعه فاسعوا الى ذكر اللّه و ذروا البيع…
مـنظور از نداء براى نماز جمعه، همان اذان ظهر روز جمعه است، همچنان كه در آيه (و اذا ناديتم الى الصلوه اتخذوها هزوا)، نيز مراد همين است.
كـلمـه (جـمعه ) – به ضم حرف جيم و ميم، يا به ضم جيم و سكون ميم – به معناى يك روز از هفته است، كه عرب قديم آن را (يوم العروبه ) مى گفته اند، و سپس آن را جـمـعـه خـوانـده انـد، و اين نام بيشتر مورد استعمال قرار گرفت. و منظور از (نماز روز جـمـعـه ) همان نمازى است كه مخصوص روز جمعه تشريع شده. و منظور از (سعى به سوى ذكر خدا) دويدن به سوى نماز جمعه است. و مراد از (ذكر خدا) همان نماز است، همچنان كه در آيه (و لذكر اللّه اكبر) به طورى كه گفته اند مراد نماز است.
ولى بـعـضـى گـفـتـه انـد: مـنـظـور از (ذكـر خدا) در خصوص آيه مورد بحث خطبه هاى قـبـل از نـماز است. و جمله (و ذروا البيع ) امر به ترك بيع است، و به طورى كه از سـيـاق بـرمـى آيـد در حـقـيـقـت نـهـى از هـر عـمـلى اسـت كـه انـسـان را از نـماز باز بدارد، حـال چـه خـريـد و فـروش بـاشد، و چه عملى ديگر. و اگر نهى را مخصوص به خريد و فـروش كـرد، از ايـن بـاب بـوده كـه خريد و فروش روشن ترين مصداق اعمالى است كه آدمى را از نماز باز مى دارد.
و مـعـنـاى آيـه اين است كه : اى كسانى كه ايمان آورده ايد! وقتى در روز جمعه براى نماز جـمـعـه اذان مـى گويند، تندتر بدويد، و براى رسيدن به نماز از خريد و فروش و هر عملى كه شما را از نماز باز مى دارد دست برداريد.
و جـمـله (ذلكـم خـير لكم ان كنتم تعلمون ) تشويق و تحريك مسلمانها به نماز و ترك بيعى است كه بدان مأمور شده اند.
سوره منافقون
بيان آيات
ايـن سـوره وضـع مـنـافـقـيـن را تـوصيف مى كند، و آنان را به شدت عداوت با مسلمين متهم سـاخـتـه، رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) را دستور مى دهد، تا از خطر آنان بـرحذر باشد، و مؤمنين را نصيحت مى كند به از كارهايى كه سرانجامش نفاق بپرهيزند، تـا به هلاكت نفاق دچار نگردند، و كارشان به آتش دوزخ منجر نشود. اين سوره در مدينه نازل شده است.
مـنـظـور ايـنـكـه دربـاره مـنـافـقـين فرموده : (آمنوا ثم كفروا فطبع على قلوبهم…)
ذلك بانهم امنوا ثم كفروا فطبع على قلوبهم فهم لا يفقهون
اشـاره بـا كـلمـه (ذلك ) – بـه طـورى كـه گـفـتـه انـد – بـه زشـتـى اعـمـال ايـشـان اسـت. بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد اشـاره بـه هـمـه مـطـالب قـبـل است، يعنى دروغگويى، و سپر قرار دادن سوگند دروغ، و برگرداندن مردم از راه خدا، و اعمال زشت منافقين.
و مـنـظـور از ايـنـكـه فرمود ايمان آوردند همان شهادت زبانى به يگانگى خدا و رسالت رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) اسـت، كـه سـپـس در بـاطـن دل از ايـمـان بـه خـدا شـدنـد، هـمـچنان كه در جاى ديگر فرموده : (و اذا لقوا الذين امنوا قالوا امنا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزون ).
البـتـه بـعـيـد هـم نيست كه در بين منافقين كسانى بوده باشند كه ايمان اولشان حقيقى و جدى بوده، ولى بعدا از دين برگشته باشند، و اين ارتداد خود را از مؤمنين پنهان نموده، در بـاطـن بـه مـنـافـقـيـن پـيـوسـتـه بـاشـنـد، و مـثـل آنـان مـنـتـظـر گـرفـتـارى رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و مؤمنين شده باشند، همچنان كه از آيات سوره تـوبه نظير آيه زير همين معنا به نظر مى رسد: (فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يـلقـونـه بـمـا اخـلفـوا اللّه مـا وعـدوه ) و نيز در آيه زير از منافقينى كه از همان آغاز، ايمان در دلهايشان داخل نشده تعبير كرده به اينكه (و كفروا بعد اسلامهم ).
بـنـابـراين، پس ظاهر چنين به نظر مى رسد كه منظور از جمله (امنوا ثم كفروا) اظهار شهادتين باشد، اعم از اينكه از صميم قلب و ايمان درونى باشد، و يا تنها گفتار بدون ايمان درونى، و كـافـر شـدنـشـان بـديـن جـهـت بوده باشد كه اعمالى نظير استهزاء به دين خدا، و يا رد بـعـضـى از احـكـام آن مـرتـكـب شـده باشند، و نتيجه اش خروج ايمان – اگر واقعا ايمان داشته اند – از دلهايشان بوده.
معناى اينكه خداوند بر دل هاى منافقين مهر زده
و جمله (فطبع على قلوبهم فهم لا يفقهون ) نتيجه گيرى عدم فهم منافقين است از مهرى كـه بـه دلهـايـشـان خـورده، و ايـن نـتـيـجـه گـيـرى بر آن دلالت دارد كه طبع و مهر به دل خوردن باعث مى شود ديگر دل آدمى حق را نپذيرد، پس چنين دلى براى هميشه مايوس از ايمان و محروم از حق است.
حـال بـبـيـنـيـم مـهـر بـه دل خـوردن يـعـنـى چـه ؟ يـعـنـى هـمـيـن كـه دل بـه حـالتـى در آيد كه ديگر پذيراى حق نباشد، و حق را پيروى نكند، پس چنين دلى قـهـرا تـابـع هـواى نـفـس مـى شـود، هـمـچـنان كه در جاى ديگر فرموده : (طبع اللّه على قـلوبـهم و اتبعوا اهواءهم ) و نيز نتيجه ديگرش اين است كه حق را نفهمد و نشنود، و به آن عـلم و يـقـيـن پـيدا نكند، همچنان كه فرموده : (و طبع على قلوبهم فهم لا يفقهون ) و نـيـز فـرموده : (و نطبع على قلوبهم فهم لا يسمعون )، و نيز فرموده : (و طبع اللّه عـلى قلوبهم فهم لا يعلمون ) و به هر حال بايد دانست كه خداى تعالى ابتداء مهر بر دل كـسـى نـمـى زنـد، بـلكـه اگـر چـنـيـن مـى كـنـد بـه عـنوان مجازات است، چون مهر بر دل زدن گـمـراه كـردن است، و اضلال جز بر اساس مجازات به خداى تعالى منسوب نمى شود، كه اين معنا مكرر درتفسير بيان شد.
يـقـولون لئن رجـعـنـا الى المـديـنـه ليـخـرجـن الاعـز مـنـهـا الاذل و لله العزه و لرسوله و للمؤمنين و لكن المنافقين لا يعلمون
گـويـنـده ايـن سـخـن و هـمـچـنـيـن سـخـنـى كـه آيـه قـبـل حـكايتش كرد، عبداللّه بن ابى بن سـلول بـود. و اگـر نگفت من وقتى به مدينه برگشتم چنين و چنان مى كنم و گفت ما چنين و چـنـان مـى كـنـيـم بـراى ايـن بـوده كـه هـمـفـكـران خـود را كـه مـى دانـد از گـفـتـه او خوشحال مى شوند با خود شريك سازد.
و مـنـظـورش از (آنـكـه عـزيـزتـر اسـت ) خـودش اسـت، و از (آنـكـه ذليـل تـر است ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى خواسته با اين سخن خود، رسـول خـدا راتـهـديـد كـنـد بـه اينكه بعد از مراجعت به مدينه آن جناب را از مدينه خارج خـواهـد كـرد. ولى مـنافقين نمى دانند كه عزت تنها خاص خدا و رسولش و مؤمنين است، در نـتيجه براى غير نامبردگان چيزى به جز ذلت نمى ماند، و يك چيز ديگر هم بار منافقين كـرد، و آن نـادانـى اسـت، پـس مـنـافـقـيـن بـه جـز ذلت و جهل چيزى ندارند.
___________________-
سوره تغابن
بيان آيات
اين سوره از نظر سياق و نظم شبيه به سوره حديد است، و گويى خلاصه اى از آن است ، و غـرض سـوره ايـن اسـت كـه مـومـنين را تشويق و تحريك كند به اينكه در راه خدا انفاق كـنـنـد، و غـرض ديـگرش اين است كه ناراحتى ها و تاسف هايى كه در اثر هجوم مصائب در دلهـاشان نشسته برطرف سازد، و نويد دهد كه اگر در راه ايمان به خدا و جهاد در راه او و انفاق در آن راه مشقاتى را متحمل مى شوند، همه به اذن خدا است.
و آيـاتـى كـه در صدر سوره واقع شده جنبه مقدمه و زمينه چينى براى بيان اين غرض را دارد، در آن آيـات بـيـان مـى كـنـد كـه اسـمـاى حسنى و صفات علياى خدا اقتضا مى كند كه بـراى بـشـر بـعـث و بـازگـشـتـى فـراهـم سـازد، تا همه به سويش برگردند و در آن بـازگـشـت اهـل ايـمـان و عـمـل صـالح بـه سـوى بـهـشـت جـاودان هـدايـت شـونـد، و اهـل كـفر و تكذيب به سوى آتش ابدى رانده شوند، پس اين مطالب مقدمه چينى است براى آيـات بعد كه مى فرمايد: بايد خدا و رسول را اطاعت كنيد و بر مصائب و نيز در برابر انفاق در راه خدا خويشتن دار باشيد، بدون اينكه از منع موانع متاثر و از ملامت شماتتگران بـيـمـى بـه خـود راه دهـيـد. و ايـن سـوره بـه شـهـادت سـيـاق آيـاتـش در مـديـنـه نازل شده.
معنــاى ايـنـكـه فرمود:(فاتقوا الله ما استطعتم) و جمع آن با آيه (اتقوا الله حق تقاته)
فاتقوا اللّه ما استطعتم…
يـعـنـى بـه مـقـدار استطاعتى كه داريد از خدا پروا كنيد – چون سياق جمله سياق دعوت و تـشـويـق بـه اطـاعت خدا و انفاق و مجاهده در راه او است – و جمله مورد بحث به خاطر حرف (فـاء) تفريع شده بر جمله (انما اموالكم …) در نتيجه معناى آن چنين مى شود كه : بـه مـقدار استطاعتتان از خدا بترسيد و از ذره اى از آن مقدار را از تقوا و ترس خدا كوتاه نـيـاييد. در نتيجه آيه شريفه همان مطلبى را مى رساند كه آيه شريفه (اتقوا اللّه حق تقاته ) در مقام افاده آن است نه اينكه بخواهد بفرمايد هر چه توانستيد رعايت تقوى را بـكـنـيـد و هـر مـقـدار كه نتوانستيد تقوى را رها كنيد چون خداى تعالى به حكم آيه (و لا تـحـملنا ما لا طاقه لنابه ) به بيش از مقدار طاقت از از ما نخواسته آرى هر چند اين معنا در جاى خود صحيح است، ليكن آيه مورد بحث ناظر به آن نيست.
از آنچه گذشت دو نكته روشن گرديد.
نـكـتـه اول اينكه : ميان آيه (فاتقوا اللّه ما استطعتم و آيه اتقوا الله حق تقاته ) هيچ منافاتى نيست، و اختلافى كه بين آن دو هست چيزى نظير اختلاف به مقدار و كيفيت است، در جـمـله اولى دسـتـور مـى دهـد تـقـواى شما همه مواردى را كه درسعه و قدرت شما است فرا بـگـيـرد، و در دومـى دستور مى دهد تقواى شما در همه موارد متصف به حقيقت باشد، تقواى صورى و ظاهرى نباشد، اولى راجع به كميت و مقدار تقوا است، دومى مربوط به كيفيت آن است.
نكته دوم اينكه : سخن بعضى از مفسرين كه گفته اند: جمله (فاتقوا اللّه ما استطعتم ) ناسخ جمله (اتقوا اللّه حق تقاته ) است، سخن درستى نيست، و فسادش روشن گرديد.
(و اسـمـعـوا و اطـيـعـوا و انـفـقـوا خـيرا لانفسكم ) – قسمت از آيه جمله (فاتقوا اللّه ما اسـتـطـعـتـم ) را تأكيد مـى كـنـد، و كـلمـه (سـمـع ) مـعـنـاى اسـتـجـابـت و قـبـول پـيشنهاد و دعوت است، كه مربوط به مقام التزام قلبى است، به خلاف طاعت كه انقياد در مقام عمل است.
معناى جمله : (وانفقوا خيرا لانفسكم) و وجه منصوب بودن كلمه (خيرا)
و كـلمـه (انـفـاق ) بـه مـعـنـاى بـذل مـال در راه خـدا اسـت (نـه هـر بـذلى ديـگر)، و كلمه (خيرا) اگر منصوب آمده به گفته صـاحب كشاف به خاطر عاملى است كه حذف شده، و تقدير آن و (انفقوا) و (امنوا خيرا لانفس كم – انفاق كنيد و ايمان آوريد به چيزى كه براى خودتان خير است ) مى باشد. احتمال هم دارد كلمه (انفقوا) در عين دلالت بر انفاق، متضمن معناى قدموا و يا نظير آن هم بـاشـد، و معنا چنين باشد (و انفقوا خيرا لانفسكم – انفاق كنيد و با انفاق خيرى را براى خـود از پـيـش بـفرستيد) كه در عبارت داخل گيومه كلمه (انفاق ) متضمن معناى از پيش بفرستيد شده، شما مى توانيد چيز ديگرى را فرض كنيد كه مقام آيه بر آن دلالت كند.
و اگـر فـرمـود: (لانـفـسكم ) و نفرمود: (لكم )، براى اين بود كه مؤمنين را بيشتر خـوشـدل سـازد، و بـفـهـمـانـد اگـر انـفـاق كـنـيـد خـيـرش مـال شـمـا اسـت، و بـه جـز خـود شـمـا كـسـى از آن بـهـره مند نمى شود، چون انفاق دست و دل شما را باز مى كند، و در هنگام رفع نيازه اى جامعه خود دست و دلتان نمى لرزد.
(و مـن يـوق شـح نـفسه فاولئك هم المفلحون ) – تفسير اين جمله در تفسير سوره حشر گذشت.
سوره طلاق
بيان آيات
ايـن سـوره مـشـتـمـل بـر بـيـان كـليـاتـى از احـكـام طـلاق اسـت، و بـه دنـبـال آن مـقـدارى انـدرز وتـهـديـد و بـشارت، و اين سوره به شهادت سياقش در مدينه نازل شده.
بيان آيات راجع به حكم طلاق، عده، رجوع و…
يا ايها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن و احصوا العده…
در آغاز سوره نخست خطاب را متوجه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى كند، چون او است كه به سوى امت فرستاده شده و پيشواى امت است، پس مى شود مطالب مربوط به هـمـه امـت را بـه شـخـص او خـطـاب كـرد، و ايـن گـونـه خـطـابـهـا در اسـتـعـمـال شـايـع اسـت، خـطاب ى است مخصوص بزرگ قوم، و مقدم بر همه آنان، ولى مـنـظـور عـمـوم پـيـروان و زيـردسـتـان او اسـت، پـس ديـگـر وجـه و دليـلى نـدارد كـه مـثـل بـعـضـى از مـفـسـريـن بـگـويـيـم تـقـديـر آيـه (يـا ايـهـا النـبـى قـل لامـتـك اذا طـلقـتم النساء) است، يعنى اى پيامبر به امتت بگو كه وقتى زنان را طلاق داديد چنين و چنان كنيد.
و مـعـناى اينكه فرموده : (و چون زنان راطلاق داديد با عده طلاق دهيد) اين است كه چون خـواسـتـيـد طـلاق بدهيد و نزديك شد كار را انجام دهيد چنين و چنان كنيد، چون معنا ندارد كه بـعـد از طلاق دادن دوباره طلاق دهند، پس در حقيقت اين تعبير نظير تعبير در آيه زير است كه مى فرمايد: (اذاقمتم الى الصلوه فاغسلوا)، يعنى چون خواستيد به نماز بايستيد چنين كنيد.
و (عـده ) عـبـارت از اين است كه زن در آن مدت از ازدواج جديد، خوددارى كند، تا آن مدت كـه شـرع مـعين كرده تمام شود، و مراد از (طلاق دادن براى عده ) طلاق دادن براى زمان عده است، به طورى كه زمان عده را از روز وقوع طلاق حساب كنند، و اين بدين صورت مى شـود كـه طـلاق در طـهـرى واقـع شـود كـه در آن طـهـر عـمـل جـنـسـى انجام نشده باشد، از آن تار يخ حساب عده را نگه مى دارد تا سه بار حيض ديدن و پاك شدن، كه بعد از آن مى تواند شوهر كند.
(و احـصـوا العـده ) – يـعنى عدد حيض ها و پاك شدنها را كه معيار عده است بشماريد و حسابش را داشته باشيد.
و مـنـظور از اين دستور نگه دارى زن است، چون زن در اين مدت حق نفقه و سكنى را دارد، و هـمـسرش بايد مخارجش را بدهد، و نمى تواند از خانه بيرونش كند، البته حقى هم شوهر بـه او دارد، و آن ايـن اسـت كـه مـى تواند به طلاق خود رجوع نموده ، زندگى با او رااز سر گيرد.
(و اتـقـوا اللّه ربـكـم لا تـخـرجـوهـن مـن بـيـوتـهـن ) – ظـاهـر سـياق اين است كه جمله (بـيـرونشان نكنيد)، بدل باشد (از جمله از خدا پروردگارتان بترسيد) و خاصيت اين بد ل آوردن تأكيد نهى در جمله (بيرونشان نكنيد) است، و منظور از (من بيوتهن – از خـانـه هـايـشـان ) هـمـان خـانـه هـايـى اسـت كـه زنـان قـبـل از طـلاق در آن سـكـنـى داشـتـند، و به همين جهت فرموده : (خانه هايشان ) با اينكه خانه مال شوهر است.
و جمله (و لا يخرجن ) نهى از بيرون رفتن خود زنان از خانه است، همچنان كه جمله قبلى نهى شوهران بود از بيرون كردن آنان.
(الا ان يـاتـيـن بـفـاحـشـه مـبـيـنـه ) – يـعـنـى مـگـر آنـكـه گـنـاهـى ظـاهـر و فـاش از قـبـيل زنا و يا ناسزا و يا اذيت اهل خانه مرتكب شوند، همچنان كه در روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم السلم) وارد شده كه فاحشه عبارت از گناهان مذكور است.
(و تـلك حـدود اللّه و مـن يـتعد حدود اللّه فقد ظلم نفسه ) – يعنى هر كس از احكامى كه بـراى طلاق ذكر شده كه حدود خدا است تجاوز كند، چنين و چنان مى شود، آرى تمامى احكام الهـى حـدود اعـمـال بـنـدگـان است، و كسى كه از آن احكام تجاوز كند در حقيقت از حدود خدا تـجـاوز كرده و آن را رعايت ننموده، و كسى كه چنين كند يعنى نافرمانى پروردگار خود كند، به خود ستم كرده است.
(لا تـدرى لعـل اللّه يـحـدث بـعـد ذلك امـرا) – يـعـنـى تو نمى دانى، چه بسا خداى تعالى بعد از اين امرى پديد آورد، يعنى امرى كه وضع اين زن و شوهر را عوض كند، و راى شـوهـر در طـلاق هـمـسـرش عـوض شـده، بـه آشـتـى بـا وى مـتـمايل گردد، چون زمام دلها به دست خداست، ممكن است محبت همسرش در دلش پيدا شود، و به زندگى قبلى خود برگردد.
فاذا بلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او فارق وهن بمعروف… و اليوم الاخر
مراد از (بلوغ اجل زنان ) اين است كه به آخر زمان عده نزديك و مشرف شوند، نه اينكه به كلى عده شان سر آيد، چون اگر عده سر بيايد ديگر جمله (فامسكوهن ) معنا نخواهد داشـت، زيـرا منظور از اين جمله همان رجوع است كه بعد از عده ديگر رجوعى نيست و منظور از جـمـله (فـارقوهن ) اين است كه در اين چند روزه آخر عده رجوع نكند، تا عده سر آيد و جدايى به كلى حاصل گردد.
و مـراد از ايـنـكـه فـرمـود: (امساك و نگهدارى زن به طور معروف با شد)، اين است كه اگـر شوهر خواست برگردد، و از جدايى با زن صرفنظر كند، بايد كه از آن به بعد با او نيكوكارى نموده، حقوقى را كه خدا براى زن بر مرد واجب كرده رعايت نمايد. و مراد از (مـفـارقـت بـه نـحـو معروف ) هم اين است كه حقوق شرعيه زن را احترام بگذارد. پس تقدير كلام چنين مى شود (فامسكوهن بمعروف من الشرع او فارقوهن بمعروف من الشرع ).
(و اشـهـدوا ذوى عـدل مـنـكـم ) – يـعـنـى دو نـفـر مـرد عـادل از خـودتـان شاهد بر طلاق بگيريد. و توضيح معناى عدالت در تفسير سوره بقره گذشت.
(و اقيموا الشهاده لله ) – توضيح جمله نيز در سوره بقره بيان شد.
(ذلكـم يـوعـظ بـه مـن كـان يـومـن باللّه و اليوم الاخر) – كلمه (ذلك ) اشاره به مطالب قبل است، مى فرمايد: اين امر به تقوا و پرهيز از خدا، و اقامه شهادت براى خدا، و ايـن نـهـى از تـعـدى درباره حدود الهى كه گفتيم چنين و چنان است. ممكن هم هست بگوييم اشـاره اسـت بـه همه مطالب گذشته، چه احكامى كه بيان شد، و چه امر به تقوى و به اخلاص در شهادت و نهى از تعدى در حدود خدا، مى فرمايد: همه اينها مطالبى است كه مؤمنـيـن بـه وسـيـله آن هـا مـوعـظـه مـى شـونـد، بـه حـق ركـون نـمـوده از باطل دل كنده مى شوند، و اين تعبير در عين حال اشاره اى هم به اين معنا دارد كه اعراض از اين احكام، و يا تغيير دادن آن خارج شدن از ايمان است.
لينفق ذو سعه من سعته
بـايد صاحب سعه از سعه خود انفاق كند. و انفاق از سعه به معناى توسعه دادن در انفاق است، و امر در اين جمله متوجه توانگران است، مى فرمايد مردان توانگر وقتى همسر بچه دار خـود را طـلاق مـى دهـنـد، بـايـد در ايـام عـده و ايام شيرخوارى كودكشان، به زندگى مطلقه و كودك خود توسعه دهند.
(و مـن قـدر عـليـه رزقـه فـليـنـفـق مما اتيه اللّه ) – (قدر رزق ) به معناى تنگى روزى اسـت، و كـلمه (ايتاء) به معناى عطا كردن است، مى فرمايد: و كسى كه فقير و در تـنـگـنـاى مـعـيـشـت اسـت، و نـمـى تواند به زندگى همسر طلاقى و كودك شيرخوارش تـوسـعـه دهـد، هر قدر كه مى تواند از مالى كه خداى تعالى به او عطا كرده به ايشان انفاق كند.
(لا يـكـلف اللّه نـفـسا الا ما اتيها) – يعنى خداى تعالى هيچ كسى را تكليف ما لا يطاق نـمـى كـنـد، هر كسى را به قدر توانائيش تكليف مى فرمايد، در مسأله مورد بحث هم به مـرد تهى دست تكليف توسعه نكرده است، بنابراين، جمله مورد بحث مى خواهد حرج را از تكاليف الهى كه يكى از آنها انفاق همسر مطلقه است نفى كند.
(سـيـجعل اللّه بعد عسر يسرا) – در اين جمله به اشخاص تهى دست تسليت و دلدارى داده، مـژده مـى دهد كه به زودى خداى عزوجل بعد از تنگدستى و سختى، گشايش و رفاه مى دهد.
سوره تحریم
بيان آيات
ايـن سـوره بـا داسـتـانـى كـه بـين رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و بعضى از هـمـسـرانش اتفاق افتاد آغاز شده، و آن اين بود كه به خاطر حادثه اى كه شرحش مى آيد پـاره اى از حـلالهـا را بـر خـود حرام كرد، و بدين سبب در اين آيات آن جناب را مورد عتاب قـرار مـى دهـد كـه چـرا بـه خـاطـر رضـايـت بـعـضـى از هـمـسـرانـت، حـلال خـدا را بـر خـود حـرام كـردى، و در حـقيقت و به طورى كه از سياق بر مى آيد عتاب متوجه همان همسر است، و مى خواهد رسول گرامى خود را عليه آن همسر يارى كند.
بـعـد از نـقـل داسـتان مؤمنين را خطاب مى كند به اينكه جان خود را از عذاب آتشى كه آتش گـيـرانـه اش انـسـان و سـنـگ اسـت نـگـه بـدارنـد، و بـدانـنـد كـه بـه جـز اعمال خود آنان به ايشان جزايى نمى دهند، جز ايشان خود اعمالشان است، و معلوم است كه هـيـچ كـس نـمـى تـوانـد از عـمـل خـود بـگريزد پس هيچ كس از اين جزا خلاصى ندارد، مگر پـيـغـمـبـر و آنـهـايـى كـه بـه وى ايـمـان آوردنـد، آنـگـاه بـار ديـگـر رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را به جهاد با كفار و منافقين خطاب مى كند. در آخـر، سوره را به آوردن مثلى ختم مى كند، مثلى از زنان كفار، و مثلى از زنان مؤمنين، و در اينكه سياق سوره ظهور در مدنيت آن دارد حرفى نيست.
مقصود از تحريم پيامبر (ص) آنچه را كه خدا بـرايـش حلال كرده (لم تحرم ما احل الله لك)
يا ايها النبى لم تحرم ما احل اللّه لك تبتغى مرضات ازواجك و اللّه غفور رحيم
خـطـابـى اسـت آمـيـخته با عتاب، كه چرا آن جناب پاره اى از حلالهاى خدا را بر خود حرام كـرده، ولى تـصـريـح نكرده كه آنچه حرام كرده چيست، و قصه چه بوده ؟ چيزى كه هست جـمـله آيا خشنودى همسرانت را مى خواهى ؟ اشاره دارد بر اينكه آنچه آن جناب بر خود حرام كرده، عملى از اعمال حلال بوده، كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آن راانجام مـى داده، و بـعـضـى از هـمسرانش از آن عمل ناراضى بوده، آن جناب را در مضيقه قرار مى دادنـد و اذيـت مـى كـرده انـد، تـا آن جـنـاب نـاگـزيـر شـده سـوگـنـد بخورد كه ديگر آن عمل را انجام ندهد.
پس اگر در جمله (يا ايها النبى ) خطاب را متوجه آن جناب بدان كه نبى است كرده، و نـه بـدان جـهـت كه رسول است، دلالت دارد كه مسأله مورد عتاب مسأله شخصى آن جناب بـوده، نـه مسأله اى كـه جـزو رسـالتـهاى او براى مردم باشد، و معلوم است كه وقتى صحيح و مناسب بود بفرمايد:
(يـا ايـهـا الرسـول ) كـه مسأله مـورد بـحث مربوط به يكى از رسالتهاى آن جناب باشد.
و مـراد از (تـحـريـم ) در جـمـله (لم تـحـرم مـا احـل اللّه لك )، تـحـريـم از طـرف خـدا نـبـوده، بلكه تحريم به وسيله نذر و سوگند بـوده، آيـه بـعـدى هـم بـر ايـن مـعـنـا دلالت دارد، چـون در آنجا سخن از سوگند كرده مى فـرمـايـد: (قـد فرض اللّه لكم تحله ايمانكم ) معلوم مى شود آن جناب با سوگند آن حـلال را بر خود حرام كرده، چون خاصيت سوگند همين است كه وقتى به عملى متعلق شود آن را واجـب مـى كـنـد، و چـون بـه تـرك عـمـلى مـتـعـلق شـود آن عـمـل را حـرام مـى سـازد، پـس مـعـلوم مـى شـود آن جـنـاب سـوگـنـد بـه تـرك آن عمل خورده، و آن عمل را بر خود حرام كرده، اما حرام به وسيله سوگند.
آرى مـنـظـور از تـحـريـم چـنـيـن تـحـريـمـى اسـت، نـه ايـنـكـه حـرمـت آن عـمل را براى شخص خودش تشريع كرده باشد، چون پيغمبر نمى تواند چيزى را كه خدا حلالش كرده بر خود و يا بر همه تحريم كند، و چنين اختيارى ندارد.
(تـبـتغى مرضات ازواجك ) – يعنى تو با اين تحريم مى خواهى رضاى زنان خود را بـه دسـت بـيـاورى، و ايـن جـمـله بـدل اسـت از جـمـله (لم تـحـرم ). مـمـكـن هـم هـسـت حال از فاعل آن باشد، و اين جمله خود قرينه اى است بر اينكه عتاب مذكور در حقيقت متوجه زنـان آن حـضـرت اسـت، نه خود او، جمله (ان تتوبا الى اللّه فقد صغت قلوبكما…) و نيز جمله (و اللّه غفور رحيم ) اين معنا را تأييد مى كند.
در قيامت جزا عبارت است از خود عمل و عذر خواهى در آن روز بلااثر است
يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون
ايـن آيـه شـريـفـه خطابى است عمومى به همه كفار، خطابى است كه بعد از رسيدن كفار بـه آتـش دوزخ (و زبـان بـه عـذرخـواهـى گـشـودن، كـه اگر كفر ورزيديم، و يا گناه كـرديم عذرمان اين بود و اين بود) به ايشان مى شود كه امروز سخن عذر خواهى به ميان نـيـاوريد، چون روز قيامت روز جزا است و بس. علاوه بر اين، جزايى كه به شما داده شد عـيـن اعـمـالى است كه كرده بوديد، خود اعمال زشت شما است كه امروز حقيقتش برايتان به صـورت جـلوه كـرده اسـت، و چـون عـامـل آن اعـمـال خـود شـمـابـوديـد، عـامـل بـودنـتـان قـابـل تـغـيـيـر نـيـسـت، و بـا عـذرخـواهـى نـمـى تـوانـيـد عامل بودن خود را انكار كنيد، چون واقعيت، قابل تغيير نيست، و كلمه عذاب كه از ناحيه خدا عـليـه شما محقق شده باطل نمى شود. اين معنايى است كه از ظاهر خطاب در آيه استفاده مى شود.
ولى بـعـضـى گـفـتـه انـد: عـذرخـواهـى كـفـار بـعـد از داخـل شـدن در آتـش اسـت، و عـذرخـواهـى خـود نـوعـى تـوبـه اسـت، و بـعـد از داخـل شـدن در آتـش ، ديـگـر تـوبه قبول نمى شود، و در معناى جمله (انما تجزون…) گـفـته اند: معنايش اين است كه در مقابل اعمالى كه كرده ايد آن جزايى را به شما مى دهند كه حكم ت لازمش مى داند.
و در ايـنـكـه آيـه مـورد بـحـث دنباله آيات سابق قرار گرفت، و در آن خطابى قهرآميز و تـهـديـدى جـدى شـد، اشـاره اى هـم بـه ايـن حـقـيـقـت هـسـت كـه نـافـرمـانى خداى تعالى و رسول او چه بسا كار آدمى را به كفر بكشاند.
يا ايها الذين امنوا توبوا الى اللّه توبه نصوحا عسى ربكم ان يكفر عنكم سيئاتكم و يدخلكم جنات تجرى من تحتها الانهار…
معناى (توبه نصوح) كه خداوند به آن امر فرموده است
كـلمـه (نـصـوح ) از مـاده نـصـح اسـت كـه بـه مـعـنـاى جـسـتـجـو از بـهـتـريـن عـمـل و بهترين گفتارى است كه صاحبش را بهتر و بيشتر سود ببخشد، و اين كلمه معنايى ديگر نيز دارد، و آن عبارت است از اخلاص ، وقتى مى گويى : (نصحت له الود) معنايش ايـن اسـت كـه من دوستى را با او به حد خلوص رساندم، و اين معنايى است كه راغب براى ايـن كلمه كرده. و بنابر گفته وى، توبه نصوح مى تواند عبارت باشد از توبه اى كـه صـاحبش را از برگشتن به طرف گناه باز بدارد، و يا توبه اى كه بنده را براى رجـوع از گـنـاه خـالص سـازد، و در نتيجه، ديگر به آن عملى كه از آن توبه كرده بر نگردد.
بـعـد از آنـكـه مؤمنـين را امر فرمود كه خود و اهل بيت خود را از آتش حفظ كنند، در اين آيه بـراى نوبت دوم – البته به طور عمومى – به همه مؤمنين مى فرمايد: توبه كنند، و سـپـس بـا تـعـبـيـر عـسـى ايـن امـيـد را كـه خـدا گـنـاهـانـشـان را بـپـوشـانـد، و آنـان را داخل بهشتهايى كند كه نهرها از زير آن روان است، متفرع بر آن فرمان كرده است.
(يـوم لا تـخـزى اللّه النبى و الذين امنوا معه ) – راغب مى گويد: وقتى درباره كسى گفته مى شود: (خزى الرجل )، كه دچار انكسار شده باشد، يا انكسار از ناحيه خودش و يا از ناحيه ديگران، انكسارى كه از ناحيه خود شخص به او دست مى دهد، همان حياى مفرط و بـرون از حـد اعـتـدال اسـت، كـه مـصـدرش (خزايت ) مى آيد، و انكسارى كه از نا حيه ديـگـران بـه او مـى رسـد، كه نوعى خوار شمردن هم ناميده مى شود، مصدرش (خزى ) اسـت و امـا (اخزاء) هم از (خزايت ) مى آيد و هم از (خزى )، آنگاه مى گويد: نظير اين مطلب كه درباره كلمه (خزى ) گفتيم، در دو كـلمـه (ذل ) و (هان ) مى آيد، ذلت و هوانى كه خود آدمى در نفس خود ايجاد مى كـنـد، و فـضـيـلتـى پـسـنـديـده اسـت، مـصـدرش (هـون ) – بـه فـتـحـه هـا -، و (ذل ) – به فتحه ذال – است، و ذلت و هوانى كه از ناحيه غير به انسان مى رسد، و يـكـى از رذائل اخـلاقـى اسـت، مـصـدرش (هـون ) – بـه ضـمـه هـاء – و (ذل ) – به ضمه ذال – است.
