شفقنا افغانستان-
«مایکل گولد-وارتوفسکی» دانشجوی دکترای جامعه شناسی دانشگاه آکسفورد است که اخیرا کتابی درباره جنبش تسخیر وال استریت منتشر کرده است. او در یادداشتی که وبسایت «سالون» منتشر کرده است به نقش نسل نوظهور معترضان آمریکایی در آینده سیاست های این کشور پرداخته است.
به گزارش سرویس ترجمه شفقنا در این یادداشت آمده است:
در تمام طول زندگی مان، به ما گفته اند که بازارهای آزاد مترادف با جوامع آزاد است. که سرمایه داری نئولیبرال سازگار با لیبرال دموکراسی است. که هیچ گزینه ی دیگری وجود ندارد.
اندکی بیش از 30 سال پیش، پیش از آنکه اکثر ما هزاره ای ها به دنیا بیاییم، «رانلد ریگان» رییس جمهور آمریکا پیش بینی کرد که «با پیشروی آزادی و دموکراسی»، گزینه های جایگزین موجود در آن زمان به «زباله دان تاریخ» خواهد پیوست. با فرو ریختن دیوار برلین، سرمایه داری جهانی پیروز از میدان بیرون خواهد آمد، و آنطور که «فرانسیس فوکویاما» با کلمات نامیرایش بیان کرد، «پایان تاریخ» را چنین رقم خواهد زد: «… جهانی کردن لیبرال دموکراسی غربی».
چهار سال پیش در همین ماه، پارتیزان های آزادی و دموکراسی یکبار دیگر در حال پیشروی بودند، از خیابان های قاهره گرفته تا عمارت پارلمانی ایالت ویسکانسن. با گذشت کمتر از چند ماه، معترضان جوان میادین هزاران شهر را تسخیر کردند، خواستار «دموکراسی واقعی و فوری» شدند، و پایانی بر پایان تاریخ را اعلان کردند. «تسخیرها» به کانون یک اپوزوسیون در حال ظهور تبدیل شد که در مقابل سیاست های ریاضتی و دموکراسی محصور، قد علم کرده بود.
از اتفاق، این نه حزب کمونیست، بلکه «حزب چای» (تی پارتی) و حزب «وال استریت» بود که بر سر راهشان ایستاد. منطق ریگان، واژگون شده بود. سرمایه داری دیگر هوادار دموکراسی نبود. بالعکس، سرمایه نمی توانست دموکراسی را تاب بیاورد.
از بحران اقتصادی سال 2008 تا رخوت اقتصادی فعلی، مسیر اصلاح دموکراتیک جا به جا مسدود شده است. بین وال استریت و واشنگتن، کنگره و دادگاه ها، پارلمان های ایالتی و شهرداری ها، اراده ی اکثریت مغلوب اراده ی معدودی از افراد شده است (همانطور که، مع الاسف، در اغلب اوقات تاریخ ما به عنوان یک ملت، وضع چنین بوده است).
همانطور که پژوهش های پی در پی ثابت کرده است، سیاستمداران بسی بیش از آنکه هماهنگ با اراده ی 99 درصدها باشند، هماهنگ با هوی و هوس ثروتمندان هستند. پژوهشی که اخیرا به دست دو تن از دانشمندان برجسته ی علوم سیاسی و با بررسی 1779 خروجی سیاستگذاری انجام شده است، نتیجه گرفته است که، امروزه در ایالات متحده، «اکثریت حاکم نیست»، و اینکه «هرگاه اکثریتی از شهروندان با افراد صاحب نفوذ اقتصادی مخالفت می کنند… عموما شکست می خورند». این پژوهش باعث شده است مولفان آن این ادعا را که جامعه ی ما یک جامعه ی دموکراتیک است زیر سوال ببرند.
مشارکت در فرایندهای سیاسی، به طور فزاینده ای محدود به کسانی شده است که ابزار مشارکت را در دست دارد، یعنی به طور خاص، پول، وقت، و یک کارت شناسایی عکس دار. با توجه به محدودیت ها – و قطع ارتباط بین سیاست های انتخاباتی و زندگی روزمره ی مردم -، این مسئله نباید تعجب برانگیز باشد که هفت سال متوالی است شاهد کاهش شرکت رای دهندگان بوده ایم. همانطور که این مسئله هم تعجب برانگیز نخواهد بود که این کاهش، به طور نامتناسبی با دیگر بخش های جامعه، متمرکز در بین جوانان، غیر ثروتمندان، و غیر سفیدپوست ها بوده است.
در همین اثنا، سازمان هایی که سابقا نماینده ی مردم عادی بودند، یعنی اتحادیه ها، در مواجهه با یورش شرکت های تجاری، سریعا عقب نشینی کرده اند. عضویت در اتحادیه ها به پایین ترین سطح خود در 70 سال گذشته رسیده است، که در نتیجه ی آن کارگران بدون نماینده مانده اند و قدرت شرکت های تجاری بی حد و حصر شده است. کمتر از یک نفر از هر نه آمریکایی هم اکنون عضو یک اتحادیه است، اگرچه بیش از نیمی از آنها می گویند چنانچه بتوانند به یک اتحادیه خواهند پیوست. هیچ آماری بیش از این قادر به بیان کسری دموکراسی در این کشور نیست.
تناقض بین سرمایه داری و دموکراسی همین الان هم در حال تبدیل شدن به یک مسئله ی مهم در زنجیره ی کمپین های انتخاباتی است. برخی ها در کمپین «کلینتون» هم اکنون به دنبال آن هستند که با وعده های مبهمی در جهت ایجاد یک «سرمایه داری فراگیر»تر، منتقدان را برای بازگشت به گله اغوا کنند. برخی دیگر، مثل آن کسانی که خودشان را «دموکرات های جنبش تسخیر» نامیده اند، چشم به «الیزابت وارن» یا «برنی سندرز» دارند که دموکراسی را از ید قدرت «1 درصد» حفظ کنند. با این حال، دیگرانی هم هستند که چشم انتظار یک «سیپراس» آمریکایی هستند، مبارزه جویی از حزب سوم که بتواند بازی را برای همیشه تغییر دهد.
اما هیچ راه حل آسانی درون چارچوب نظام سیاسی فعلی وجود ندارد، چارچوبی که در آن، بازار پادشاه است، پول قوه ی ناطقه است، و صدای دلار بلندتر از کلمات است.
مصاحبه های جدیدی که با 40 تن از فعالان جوان حاضر در جنبش 99 درصد انجام شده است، نشان دهنده ی یک حس نارضایتی طاقت فرسا از نظام سیاسی ما است. آنها می گویند، اگر رای نمی دهند به این دلیل است که آنها نه در یک لیبرال دموکراسی، بلکه در یک «پلوتوکراسی» [ثروتمند سالاری] یا «کورپوریتوکراسی» [شرکت سالاری] زندگی می کنند، که در آن «پول سیاست را کنترل می کند» و «شرکت های تجاری انتخابات ها را می خرند».
همانطور که یکی از اعضای جنبش تسخیر به من می گفت، «شما به نقطه ی خاصی می رسید که در آن، کسانی که انتخابشان کرده اید تا نماینده ی شما باشند دیگر شما را نمایندگی نمی کنند. و واقعا مادون کرامت شماست که همچنان به سیاستمداران التماس کنید که به حرف شما گوش کنند نه به حرف حامیان مالی انتخاباتی شان.»
بحران لیبرال دموکراسی باعث شده است بسیاری از آمریکایی های جوان با پاهای خود رای دهند و برای حضور در اعتراضات خشونت پرهیز به خیابان ها بیایند، از لحظه ی «تسخیر» در سالهای 2011-2012 تا جنبش «جان سیاهان اهمیت دارد» در سال 2014. اما همانطور که من در کتاب جدیدم مستند کرده ام، همین جا هم، آنها مسیر اصلاح را مسدود یافته اند، این بار با باتوم ها و گلوله های لاستیکی نیروهای نظامی شده ی پلیس؛ که همیشه یک خط آخر قابل اتکا برای دفاع از طبقه ی ممتازی هستند که مشروعیت خود را از دست داده است.
در همین اثنا، از حقوق مردم برای گردهمایی صلح آمیز و جمع امضا برای رسیدگی به شکایاتشان، فقط اسمی باقی مانده است. کارمندان دولت، ماموران پلیس، و پیمانکاران امنیتی خصوصی، دست به دست هم داده اند تا در شهرهای آمریکا «مناطق حفاظت شده» بسازند؛ یعنی اماکنی که در آن «لایحه ی حقوق» تعلیق می شود، آزادی های مدنی لغو می شود، و بی ضرر و زیان ترین حرکات اعتراضی با واکنش تسلیحات ارتشی روبرو می شود. آنجا که جمهور مردم نمی توانند نفس بکشند، مردم سالاری قادر به ادامه حیات نیست.
اگر اصلاح ساختاری غیر ممکن از آب درآمده است، پس سرمایه داری آمریکایی هم ناسازگار با لیبرال دموکراسی از آب درخواهد آمد. در آن صورت، احتمال دارد که نسل هزاره، نسلی که جنبش «تسخیر وال استریت» و «جان سیاهان اهمیت دارد» را به وجود آورد، رادیکال تر شود.
با این حال، نیازی نیست آمریکایی ها ترس از یک رادیکالیسم جدید را در دل داشته باشند، چرا که چه بسا این آخرین و بهترین امید برای دموکراسی در آمریکا باشد. همانند کاری که یک قرن پیش اتحادیه «کارگران صنعتی جهان» برای «جنبش ترقی خواه» انجام داد، و مشابه کاری که «سرخ ها» [کمونیست ها] برای ائتلاف «سیاست نو» در دوره ی رکود بزرگ انجام دادند، رادیکالها می توانند اهرم مورد نیاز برای دفاع از دموکراسی در مقابل تاخت و تاز سلطه ی شرکت های تجاری را به دست اصلاح طلبان بدهند. اما پیش از هر چیز، لازم است حقوق پایه ای که ایجاد این دموکراسی را ممکن می سازد باز پس بگیریم.
ما همه ی زندگی مان را تحت دیکتاتوری بازار آزاد گذرانده ایم. اما چه بسا در تصور شدیدا دموکراتیک یک نسل جدید، در نهایت، هماوردی ارزنده برای آن استبداد پیدا شود.
منبع: Salon / Michael Gould-Wartofsky
ترجمه: شفقنا
انتهای پیام
www.afghanistan.shafaqna.com
