شفقناافغانستان-ابی مخنف در مقتل خود آورده است:ابی جناب کلبی از عدی بن حرمله نقل کرد: هنگامی که عمر بن سعد حمله را شروع کرد حر بن یزید به او گفت: خدا تو را اصلاح کند! با حسین می جنگی؟ عمر بن سعد گفت: بله، آنچنان جنگی خواهم کرد که حداقل آن، بریدن سرها و قطع دستها باشد. حر گفت: آیا به یکی از سه پیشنهاد او راضی نمی شوید؟ عمر بن سعد گفت: به خدا قسم اکر کارها به عهده من بود، می پذیرفتم ولیکن امیر نپذیرفت.راوی گفت: حر همراه یکی از افراد خود به نام قره بن قیس آمد و در کنار مردم ایستاد و گفت: ای قره، آیا امروز اسب خود را آب داده ای؟ جواب داد: نه، گفت: می خواهی آبش بدهی؟ قره گفت: به خدا گمان کردم که منصرف شده و نمی خواهد شاهد جنگ باشد و مایل نیست هنگام رفتن او را ببینم و می ترسد رازش را بر ملا کنم. به او گفتم: تشنه است، می روم تا سیرابش کنم و از جایی که او (حر بن یزید) در آن قرار داشت، کناره گرفتم. به خدا قسم اگر گفته بود چه قصدی دارد حتماً با او نزد حسین می رفتم.راوی گفت: حر، کم کم به حسین نزدیک شد. فردی به نام مهاجرین اوس از افراد قبیله اش به او گفت: ای پسر یزید چه قصدی داری، می خواهی حمله کنی؟
به گزارش شفقنا، حر سکوت کرد و لرزه به اندامش افتاد. مهاجر بن اوس گفت: ای پسر یزید؛ به خدا سوگند رفتارت مشکوکاست. من هیچگاه ترا بدین گونه ندیده ام اگر از من بپرسند: شجاع ترین مرد کوفه کیست، ترا نام می برم. پس این چه رفتاری است که از تو می بینم!. حر گفت: به خدا سوگند خود را میان بهشت و درزخ مخیر می بینم و حتماً بهشت را انتخاب خواهم کرد گرچه قطعه قطعه شده و یا به آتش بسوزم. سس به اسب خویش زد و به حسین (ع) پیوست و گفت: فدایت شوم ای پسر رسول خدا؛ من کسی هستم که مانع بازگشت تو شده و تو را در این مکان فرود آوردم. سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست هرگز گمان نمی کردم که این قوم پیشنهادهای تو را رد کرده و کار به اینجا بکشد. با خود گفتم: اشکالی ندارد برخی از دستورات آنان را اطاعت کرده که نپندارند علیه آنها طغیان کرده ام و آنها پیشنهادهای حسین را خواهند پذیرفت. به خدا قسم اگر می دانستم پیشنهادهای تو را قبول نمی کنند هرگز پا در رکاب نمی گذاشتم و اکنون برای توبه به سوی تو آمده ام و با جان خویش تو را یاری می کنم تا در مقابلت بمیرم، آیا این توبه قبول است؟ حسین گفت: بله خدا توبه ی ترا می پذیرد و تو را می بخشد، نامت چیست؟ گفت من حر بن یزید هستم.
حسین گفت: تو حری (آزاده ای) آنچنان که مادرت تو را نامید. انشاءاللَّه در دنیا و آخرت آزاده خواهی بود. از اسب پایین بیا. حر گفت: اگر من جزء سوارکارانت باشم بهتر از این است که جزء پیادگانت باشم. بر اسبم مدتی با ایشان می جنگم و سرانجام کارم پایین آمدن خواهد بود.
حسین گفت: خدایت رحمت کند هر چه در نظر داری انجام بده.حر مقابل یارانش رفت و گفت: ای قوم، آیا یکی از پیشنهادهای حسین را قبول نمی کنید تا خداوند شما را از جنگ و گشتن او معاف بدارد؟ گفتند: این سخنان را به امیر عمر بن سعد بگو. حر با او همان سخنان را تکرار کرد. عمر گفت: مایل بودم، و اگر راهی داشتم و می توانستم انجام می دادم. حر گفت: ای مردم کوفه، مادران شما عزادار و گریان شوند، زیرا حسین را دعوت کرده و وقتی به سوی شما آمد تسلیمش نمودید. گمان می کردید خود را فدای او می کنید اما دشمنش شده و قصد کشتن او را دارید. محبوسش کرده و راه بر او بسته اید. و از هر طرف محاصره اش نموده و نمی گذارید خود و خانواده اش به جای امنی از سرزمین بزرگ خدا برود و مانند اسیری شده که سود و زیان خود را مالک نیست. خود، زنان، بچه ها و یارانش را از آب فرات که یهود، مجوس و مسیحی از آن نوشیده و خوکها و سگها در آن شنا می کنند، منع کرده اید و اکنون تشنگی بر آنان غالب شده است. (بدانید که) با فرزندان محمد (ص) رفتار بدی نمودید! اگر توبه نکنید و از کاری که در این زمان بر آن مصمم هستید دست بر ندارید خدا در تشنگی قیامت سیرابتان نکند. در این لحظه پیادگان سپاه دشمن حمله کرده و او را تیر باران نمودند، حر برگشت و در حضور امام حسین (ع) ایستاد.
شیخ صدوق نیز آورده است:حر بن یزید بر اسبش نهیب زد و رو به سپاه حسین علیه السلام، از سپاه عمرسعد گذشت و در حالی که دستش را بر سرش نهاده بود، می گفت: پروردگارا به سوی تو برگشتم، توبه ی مرا بپذیر که در دل دوستانت و فرزندان پیامبرت، وحشت انداختم. یابن رسول الله! آیا مرا توبتی تواند بود؟ گفت: آری، خدا تو را می پذیرد. گفت: یابن رسول الله، آیا به من رخصت می دهی که در دفاع از تو بجنگم؟ حسین علیه السلام او را رخصت داد و او به آوردگاه تاخت در حالی که می گفت:- با شمشیرم گردنتان را می زنم، به جانبداری از برترین کسی که تا حال در شهرهای عراق فرود آمده است.حر، هیجده مرد از آن ها را کشت و خود نیز کشته شد هنوز خونش در جریان بود که حسین علیه السلام به او رسید و گفت: به به! ای آزادمرد! تو به راستی، چنان که نامیده شده ای، در دو جهان آزادمردی، سپس حسین علیه السلام رثایی در حق او سرود و گفت:- چه نیک آزادمردی است، آزادمرد قبیله ی بنی ریاح! آن گاه نیزه ها از هر سو او را نشانه گرفته بودند، چه نیک از خود رسته و رهیده بود!- و چه عاقبت به خیر بود این آزادمرد آن گاه که حسین را صدا کرد و پیش از همه در پگاهان از بند تن رهید.
انتخاب شفقنا از مقتل ابی مخنف(قیام جاوید) و مقتل الحسین ( علیه السلام ) به روایت شیخ صدوق
انتهای پیام
